- Mamoru HOSODA "میازاکی رقیب من است" -

برای سفارش تبلیغات کلیک کنید
برای سفارش تبلیغات کلیک کنید
برای سفارش تبلیغات کلیک کنید

آرشیو

پیوندهای روزانه

- Mamoru HOSODA

- Mamoru HOSODA "میازاکی رقیب من است" -
با پسر و هیولا بود که نام مامورو هوسودا در فرانسه شناخته شد. اما این مرد قبلاً کار کمی خوبی در پشت سر خود داشت ، بنابراین در یک زمان ، موقعیت میازاکی به عنوان وارث به نظر می رسید. در حالی که Miraï بسیار زیبا ، خواهر کوچک من ، در تاریخ 26 دسامبر در سینماها اکران می شود ، با کسی که Digimon را در رویای Leos Carax خلق کرده است ملاقات می کند. مصاحبه توسط Alberto Lechuga

چرا از منظر کودک ، فیلمی مثل میرا ، خواهر کوچکم ، ساخته می شود؟
همه اینها از تجربه شخصی من ناشی می شود. زمانی که قصد داشتم با همسرم فیلم جدیدی بسازم ، ما به تازگی صاحب یک فرزند دوم شدیم ، یک دختر و این تغییری بود که من را علاقه مند کرد. پسر و جانور هنگام تولد اولین پسر من اتفاق افتاد و ایده این بود که معنای پدر بودن را درک کنم. همه فیلم های دیگر من براساس تجربیات خودم ساخته شده اند ، در واقع: جنگ های تابستانی زمانی است که با خانواده بسیار بزرگ همسرم آشنا شدم ، به همین دلیل در این فیلم هشتاد پدر و مادر حضور دارند. کودکان گرگ پاسخ من به ناپدید شدن مادرم است ، ادای احترامی به یاد او و مادرانی که فرزندان خود را حتی در مواقع جنگ بر خلاف همه اختلافات بزرگ کردند. اصولاً ما همیشه زندگی فرزندان خود را تکرار می کنیم و زندگی فرزندانمان شبیه زندگی ماست. چیزی در آنجا وجود دارد که از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود ، که در انتهای چرخه ابدی زندگی است.

دقیقاً ، این احساس تداوم ، در ژاپن که تقابل بین مدرنیته و سنت بسیار شدید است ، چگونه تجربه می شود؟
این فراتر از یک تضاد ، یک درگیری است. به همین دلیل مفهوم تغییر برای من جالب است. در این حالت تغییرات مثبتی که در جامعه ما رخ داده است. به عنوان مثال: در دهه 1950 تنها یک مدل خانوادگی امکان پذیر بود ، اکنون این امکانات بی پایان هستند. در فیلم من ، پدر خانواده وقتی مادر به سرکار می رود از خانه مراقبت می کند ، چیزی غیرقابل تصور همین چند وقت پیش. و همچنین می خواستم نشان دهم که از طریق معماری فیلم ، با این خانه ای که کل داستان در آن اتفاق می افتد ، بسیار مدرن است ، اما به روی این باغ مرموز و بی انتها که کان کوچک به طور منظم پنهان می شود ، باز است.

درست است که معماری چشمگیر است ، به نظر می رسد نمونه اولیه لوکوربوزیه است ...
من این ساختمان را با کمک Makoto Tanjiri ، یک معمار ژاپنی که در حال کار بر روی ایده Ur-Achitecture (مدرسه ای است که روی معماری به عنوان یک زبان طبیعی و قابل فهم برای همه کار می کند) طراحی کردم. او کل ساخت و ساز را تا کوچکترین جزئیات برنامه ریزی کرد. می توانستیم این خانه را بسازیم و مردم می توانند بدون هیچ مشکلی در آنجا زندگی کنند. مهمتر از همه ، ما فکر کردیم که با توجه به شخصیت ها روابط متفاوتی با فضا ایجاد کنیم ، به طوری که بزرگسالان کاملاً متفاوت از کان کوچک که همه چیز را در سطح زمین می بیند و باید از پله ها بالا برود ، در آن ساکن شوند. مراحل ...



این درگیری که شما از آن صحبت می کنید در تکنیک های انیمیشن فیلم نیز دیده می شود ، که CGI و انیمیشن سنتی را با هم مخلوط می کند؟
واقعاً 50/50 است. این ناراحت کننده است که فکر می کنم Mirai یکی از آخرین فیلم های ژاپنی با کار دستی زیاد خواهد بود. در ایالات متحده آمریکا دیگر تمام شده است و در ژاپن نیز طولانی نخواهد شد. دیجیتال یک تکنیک بسیار ارزان تر است و صنعت انیمیشن سازی سنتی در حال مرگ است. کمتر هنرمندی وجود دارد که بتواند از راه کار خود امرار معاش کند ، زیرا دیگر تولیدکنندگانی وجود ندارند که تحمل این نوع سرمایه گذاری در بودجه خود را داشته باشند. دفعه بعدی که شخصی بخواهد یکی را استخدام کند ، دیگر چیزی وجود نخواهد داشت. شاید مثل عکاسی باشد ، وقتی نقاشان مجبور شدند خود را دوباره اختراع کنند و امپرسیونیسم متولد شود. اما من هنوز هم آن را باور دارم: فیلم بعدی میازاکی به احتمال زیاد آخرین فیلم ژاپنی است که با دست طراحی شده است.

این واقعیت که از شما به عنوان وارث میازاکی یاد می شود ، چه چیزی الهام بخش شما می شود؟
این سینمایی است که زندگی من را مشخص کرده است. کریسمس سال 1979 را کاملاً به یاد می آورم ، وقتی مادرم مرا برای دیدن قلعه کالیوسترو به سینما برد. این یک مکاشفه بود. مطمئن هستم که نمی توانستم دلیل آن را توضیح دهم. حالا ، وقتی به آن فکر می کنم ، بدیهی است که زیبایی شناسی ، ریتم ارتباط زیادی با آن داشته است. اما مهمتر از همه ، مهمترین چیز برای من درک ، حتی ناخودآگاه ، ناهماهنگی فیلم بود: یک دزد ، نوعاً شرور یک فیلم ، در اینجا قهرمان بود. دزدی که از کاری که انجام می دهد اصلاً پشیمان نیست اما در عین حال قادر است شخصیت کلاریس را نیز نجات دهد. بنابراین ، او اولین ضد قهرمان من بود ، به همان اندازه که پیچیده و ظریف بود. اما این پیچیدگی اخلاقی ، در فیلم ، بسیار ساده بود. با این شخصیت کلارک گیبل ، روزنامه نگار سرحال و باهوش ، اکنون به طرز عجیبی مرا به یاد نیویورک-میامی ، فرانک کاپرا می اندازد.

که در انتها با یک وارث جوان در حال فرار در اتوبوس است. این شانس حرفه ای زندگی او است ، اگر او این انحصاری را بفروشد ، یک ضربه است. اما او به او کمک می کند و عاشق او می شود. بدون این که چیزی تغییر کند: هنوز همان شیطان است. شایان ستایش ، اما یک رذل.

شما خیلی سینفیل به نظر می رسید ...
درست است. هنگامی که کوچک بودم ، بدیهی است که من مانگای زیادی می خواندم ، سریال های انیمه ای را تماشا می کردم و همیشه می خواستم انیماتور شوم ، اما به معنای بسیار گسترده. علاوه بر این ، من در حومه شهر زندگی می کردم ، و به همین دلیل اغلب دسترسی بسیار محدودی به آنچه مورد علاقه من بود داشتم. هنگامی که در توکیو شدم ، سینفلیای کلاسیک تری پیدا کردم. من علاقه زیادی به لئوس کاراکس ، ادوارد یانگ ، هیروکازو کره ادا داشتم ، که دوست شد و من را اغلب با او مقایسه می کنند. ویکتور اریس نیز ... من روح عسل را در دانشگاه دیدم و این فیلم مورد علاقه من شد. به لطف اریس بود که می خواستم فیلم ساز شوم. حتی سی سال بعد ، من هر وقت این فیلم را می بینم هنوز چیزهای جدیدی یاد می گیرم. باید اعتراف کنم که وقتی من در Digimon کار می کردم نوعی ادای احترام به Erice برای من بود. Digimon داستان کودکی است که با موجودی خارق العاده ملاقات می کند و به او کمک می کند دنیا را بفهمد. این همان چیزی است که شکل فرانکنشتاین در «روح کندو» نشان می دهد.



آیا هیولا چهره ای است که با شما صحبت می کند؟
یکی از فیلم های مورد علاقه من زیبایی و جانور است: نسخه دیزنی و فیلمی از ژان کوکتو. جانور ، هیولا ، برای من ، روشی است برای استعاره ، نمود فیزیکی چیزی که حل نشده است. یک ضربه سرکوب شده ، مشکلی که هنوز مدیریت نشده است. خیلی بیشتر از یک موجود واقعاً پرخاشگر یا خشن. گرگهای کودکان گرگ موجودات نجیب و مهربانی هستند که هویت خود را زیر سوال می برند. هیولای پسر و جانور یا سگ انسان Miraï راهنمایی برای قهرمانان جوان هستند ، نمایانگر دشواری هایی که آنها متحمل می شوند و باید بر آنها غلبه کنند. موجوداتی که به رشد آنها کمک می کنند.


شما در مورد Digimon صحبت می کردید ، چه تجربه ای به شما ارائه داد؟
برای شخصی مثل من ، متولد 1967 در كامیچی ، شهری كوچك در كوهستان كه شلوغی و شلوغی خیلی دور به نظر می رسد ، این مدرسه بدون مدرسه برابر بود. این یک استودیوی عظیم است ، TOEI ، من فقط یک کارمند دیگر آنجا بودم - آنچه را که به من گفته شد انجام دادم ، حتی گاهی اوقات کمی بیشتر و کمی بهتر (با خنده). اما آنها همچنین اولین کسانی بودند که پیشنهاد کارگردانی یک فیلم سینمایی را به من دادند ، Digimon که به صورت ویدئویی منتشر شد. با این حال ، هنگامی که برای Digimon یا Dragon Ball کار می کردم ، فقط یک چیز در ذهنم بود: یک روز ایجاد استودیوی شخصی خودم و کارگردانی کارهای خود.

آیا کار برای یک سریال طولانی مدت بسیار متفاوت است؟
کاملا. اول ، زیرا وقتی در تلویزیون کار می کنید ، توسط یک زنجیره کار اداره می شوید ، باید وظیفه خود را به بهترین شکل و به موقع انجام دهید. برعکس ، این چیزی منفی نیست: این افتخار شما است که در معرض خطر است. همانطور که گفتم ، وقتی چیزی برای Digimon به من سفارش شد ، بهترین چیزهای خودم را دادم. فیلم هایی که اکنون می سازم بسیار متفاوت هستند ، آنها نیازهای دیگری نیز دارند ، افتخار دیگر آنقدرها در معرض خطر نیست ، این یک محرک درونی است ، نیاز به گفتن چیزی است که در درون شماست. علاوه بر این ، من اکنون رئیس پروژه هستم ، من کسی هستم که از دیگران چیزهایی می پرسد.



آیا این نیاز به روایت داستان های خود از گذشته دور بوده است؟
آره. با شروع کلاس ششم دبیرستان در ژاپن ، شما باید دوره خود را انتخاب کنید و تصمیم بگیرید که در بزرگسالی چه کاری می خواهید انجام دهید. من قلعه کالیسترو را دیده بودم و مصاحبه ای را با میازاکی در استودیوی او خوانده بودم ، جایی که او در مورد صفحه های داستان خود صحبت می کرد. من فهمیدم که برای ساختن یک فیلم کارتونی ، برنامه هایی مانند ساخت خانه یا ماشین وجود دارد. خیلی قوی بود. و در آنجا ، من می دانستم که می خواهم این کار را انجام دهم ، با دنبال کردن یک ساختار ، کار منظم ایجاد کنم.

چرا قوام و ساختار برای شما بسیار مهم است؟
کار یک کارگردان کارتون فوق العاده طلبکارانه و سخت است. اگر من نظم و ترتیب خاصی را به خودم تحمیل نکنم ، نمی توانم. دقیقاً هر سه سال یک فیلم می سازم. کمتر کافی نیست. بیشتر ، من هرگز به پایان نمی رسد. این یک بیماری نسبتاً رایج در بین انیماتورها است: شما به مارپیچی می روید که هرگز از آن خارج نمی شوید. پس از بیش از سه سال کار در یک پروژه ، آسان است که بخواهیم همیشه کارهای بیشتر و بهتری انجام دهم ، هرگز دوباره راضی نباشیم. اما این خیلی زیاد است ، سه سال ، همچنین به پروژه ای نیاز دارد که در مدت زمان طولانی همچنان شما را مجذوب خود می کند تا تیم خسته نشود. شما همچنین به کاریزمای زیادی احتیاج دارید ، باید بتوانید احساسات خود را به بسیاری از افراد منتقل کنید. زیرا در یک فیلم انیمیشن اگر افرادی پیدا شوند که عقاید شما را به اشتراک نگذارند ، شما شکست خورده اید. حتی اگر واقعاً اتفاقی بیفتد

افرادی که با شما کار می کنند را کاهش دهید ، در واقع ، این نقاشی های شماست.

شما به عنوان یک طراح ، یک آموزش آکادمیک واقعی در یک آموزشگاه هنر دارید. آیا چیزی نسبتاً استثنایی است؟
در دنیای انیمه ، مدارج ، CV شما کمکی نمی کند. یا شما یک طراح خوب هستید یا بهم خورده اید. مهم نیست که شما مرد ، زن ، ثروتمند ، فقیر هستید ... این کاری است که شما با یک مداد در دست انجام می دهید مهم است. هیچ مدرک تحصیلی امکان سرقت شغل او را از یک طراح خودآموز بهتر فراهم نکرده است.

به نظر می رسد هنگامی که برای پیوستن به استودیوهای Ghibli اقدام کرده اید ، به جای دو مورد درخواست شده ، 150 نقاشی ارسال کرده اید ...
بله ، و من گرفتار نشده ام. میازاکی شخصاً نامه ای برای من نوشت که بسیار نادر است و به من پیشنهاد می دهد که چند سال دیگر صبر کنم ، زیرا من خیلی جوان بودم. بعداً آنها از کار من برای Digimon خوششان آمد و توشیو سوزوکی پیشنهاد کارگردانی یک فیلم بلند را برای آنها داد ، قلعه متحرک Howl's. سال 2000 بود. من 33 ساله بودم و هرگز برای نمایش بزرگ فیلم نساخته بودم. واقعاً آماده نبودم. خیلی جوان ، تجربه کافی ندارند. آنچه در آنجا یافتم به هیچ وجه تصور من نبود. در طی مراحل خلقت ، پس از ارائه موارد بسیار زیاد ، میازاکی جایگزین من شد. احساس خشم عظیمی کردم ...

چگونه توانستید از شیب برگردید؟
با سریال جادویی دورهمی به تلویزیون بازگشتم. و سه سال بعد ، استودیوی Madhouse پیشنهاد کارگردانی اولین فیلم واقعی من ، La Traversée du temps را داد. این به شدت من را خوشحال کرد. این یک نوع انتقام بود.

آیا از آن زمان با گیبلی یا میازاکی رابطه برقرار کرده اید؟
شاید در فرانسه چنین برداشتی نداشته باشیم ، اما دنیای کارتون در ژاپن بسیار کوچک است. این تولیدات اغلب در یک تیم ، انیماتور ، مدیر هنری و غیره مشترک هستند. اما از نظر کارگردانان بسیار متفاوت است: نوعی سنت وجود دارد که می خواهد ما فاصله خود را حفظ کنیم. ما نمی توانیم دوستی خیلی نزدیک داشته باشیم زیرا همه ما "رقیب" هستیم. ما باید این را به روشی مثبت درک کنیم: تصور کنید دو رستوران عالی که سرآشپزهایشان دوست هستند و دیگر نیازی به انجام کار بهتر از رقیب خود ندارند. کیفیت آسیب خواهد دید. اینجا هم همینطور است. این واقعیت که من و میازاکی به هم کمکی نمی کنیم ، فکر می کنم ما را به سمت بهتر شدن سوق می دهد تا تلاش کنیم جلوتر برویم. این همان چیزی است که در مورد همزیستی چندین استودیو هیجان انگیز است. من و میازاکی اکنون رقیب هستیم.

- Mamoru HOSODA "میازاکی رقیب من است" -
با پسر و هیولا بود که نام مامورو هوسودا در فرانسه شناخته شد. اما این مرد قبلاً کار کمی خوبی در پشت سر خود داشت ، بنابراین در یک زمان ، موقعیت میازاکی به عنوان وارث به نظر می رسید. در حالی که Miraï بسیار زیبا ، خواهر کوچک من ، در تاریخ 26 دسامبر در سینماها اکران می شود ، با کسی که Digimon را در رویای Leos Carax خلق کرده است ملاقات می کند. مصاحبه توسط Alberto Lechuga

چرا از منظر کودک ، فیلمی مثل میرا ، خواهر کوچکم ، ساخته می شود؟
همه اینها از تجربه شخصی من ناشی می شود. زمانی که قصد داشتم با همسرم فیلم جدیدی بسازم ، ما به تازگی صاحب یک فرزند دوم شدیم ، یک دختر و این تغییری بود که من را علاقه مند کرد. پسر و جانور هنگام تولد اولین پسر من اتفاق افتاد و ایده این بود که معنای پدر بودن را درک کنم. همه فیلم های دیگر من براساس تجربیات خودم ساخته شده اند ، در واقع: جنگ های تابستانی زمانی است که با خانواده بسیار بزرگ همسرم آشنا شدم ، به همین دلیل در این فیلم هشتاد پدر و مادر حضور دارند. کودکان گرگ پاسخ من به ناپدید شدن مادرم است ، ادای احترامی به یاد او و مادرانی که فرزندان خود را حتی در مواقع جنگ بر خلاف همه اختلافات بزرگ کردند. اصولاً ما همیشه زندگی فرزندان خود را تکرار می کنیم و زندگی فرزندانمان شبیه زندگی ماست. چیزی در آنجا وجود دارد که از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود ، که در انتهای چرخه ابدی زندگی است.

دقیقاً ، این احساس تداوم ، در ژاپن که تقابل بین مدرنیته و سنت بسیار شدید است ، چگونه تجربه می شود؟
این فراتر از یک تضاد ، یک درگیری است. به همین دلیل مفهوم تغییر برای من جالب است. در این حالت تغییرات مثبتی که در جامعه ما رخ داده است. به عنوان مثال: در دهه 1950 تنها یک مدل خانوادگی امکان پذیر بود ، اکنون این امکانات بی پایان هستند. در فیلم من ، پدر خانواده وقتی مادر به سرکار می رود از خانه مراقبت می کند ، چیزی غیرقابل تصور همین چند وقت پیش. و همچنین می خواستم نشان دهم که از طریق معماری فیلم ، با این خانه ای که کل داستان در آن اتفاق می افتد ، بسیار مدرن است ، اما به روی این باغ مرموز و بی انتها که کان کوچک به طور منظم پنهان می شود ، باز است.

درست است که معماری چشمگیر است ، به نظر می رسد نمونه اولیه لوکوربوزیه است ...
من این ساختمان را با کمک Makoto Tanjiri ، یک معمار ژاپنی که در حال کار بر روی ایده Ur-Achitecture (مدرسه ای است که روی معماری به عنوان یک زبان طبیعی و قابل فهم برای همه کار می کند) طراحی کردم. او کل ساخت و ساز را تا کوچکترین جزئیات برنامه ریزی کرد. می توانستیم این خانه را بسازیم و مردم می توانند بدون هیچ مشکلی در آنجا زندگی کنند. مهمتر از همه ، ما فکر کردیم که با توجه به شخصیت ها روابط متفاوتی با فضا ایجاد کنیم ، به طوری که بزرگسالان کاملاً متفاوت از کان کوچک که همه چیز را در سطح زمین می بیند و باید از پله ها بالا برود ، در آن ساکن شوند. مراحل ...



این درگیری که شما از آن صحبت می کنید در تکنیک های انیمیشن فیلم نیز دیده می شود ، که CGI و انیمیشن سنتی را با هم مخلوط می کند؟
واقعاً 50/50 است. این ناراحت کننده است که فکر می کنم Mirai یکی از آخرین فیلم های ژاپنی با کار دستی زیاد خواهد بود. در ایالات متحده آمریکا دیگر تمام شده است و در ژاپن نیز طولانی نخواهد شد. دیجیتال یک تکنیک بسیار ارزان تر است و صنعت انیمیشن سازی سنتی در حال مرگ است. کمتر هنرمندی وجود دارد که بتواند از راه کار خود امرار معاش کند ، زیرا دیگر تولیدکنندگانی وجود ندارند که تحمل این نوع سرمایه گذاری در بودجه خود را داشته باشند. دفعه بعدی که شخصی بخواهد یکی را استخدام کند ، دیگر چیزی وجود نخواهد داشت. شاید مثل عکاسی باشد ، وقتی نقاشان مجبور شدند خود را دوباره اختراع کنند و امپرسیونیسم متولد شود. اما من هنوز هم آن را باور دارم: فیلم بعدی میازاکی به احتمال زیاد آخرین فیلم ژاپنی است که با دست طراحی شده است.

این واقعیت که از شما به عنوان وارث میازاکی یاد می شود ، چه چیزی الهام بخش شما می شود؟
این سینمایی است که زندگی من را مشخص کرده است. کریسمس سال 1979 را کاملاً به یاد می آورم ، وقتی مادرم مرا برای دیدن قلعه کالیوسترو به سینما برد. این یک مکاشفه بود. مطمئن هستم که نمی توانستم دلیل آن را توضیح دهم. حالا ، وقتی به آن فکر می کنم ، بدیهی است که زیبایی شناسی ، ریتم ارتباط زیادی با آن داشته است. اما مهمتر از همه ، مهمترین چیز برای من درک ، حتی ناخودآگاه ، ناهماهنگی فیلم بود: یک دزد ، نوعاً شرور یک فیلم ، در اینجا قهرمان بود. دزدی که از کاری که انجام می دهد اصلاً پشیمان نیست اما در عین حال قادر است شخصیت کلاریس را نیز نجات دهد. بنابراین ، او اولین ضد قهرمان من بود ، به همان اندازه که پیچیده و ظریف بود. اما این پیچیدگی اخلاقی ، در فیلم ، بسیار ساده بود. با این شخصیت کلارک گیبل ، روزنامه نگار سرحال و باهوش ، اکنون به طرز عجیبی مرا به یاد نیویورک-میامی ، فرانک کاپرا می اندازد.

که در انتها با یک وارث جوان در حال فرار در اتوبوس است. این شانس حرفه ای زندگی او است ، اگر او این انحصاری را بفروشد ، یک ضربه است. اما او به او کمک می کند و عاشق او می شود. بدون این که چیزی تغییر کند: هنوز همان شیطان است. شایان ستایش ، اما یک رذل.

شما خیلی سینفیل به نظر می رسید ...
درست است. هنگامی که کوچک بودم ، بدیهی است که من مانگای زیادی می خواندم ، سریال های انیمه ای را تماشا می کردم و همیشه می خواستم انیماتور شوم ، اما به معنای بسیار گسترده. علاوه بر این ، من در حومه شهر زندگی می کردم ، و به همین دلیل اغلب دسترسی بسیار محدودی به آنچه مورد علاقه من بود داشتم. هنگامی که در توکیو شدم ، سینفلیای کلاسیک تری پیدا کردم. من علاقه زیادی به لئوس کاراکس ، ادوارد یانگ ، هیروکازو کره ادا داشتم ، که دوست شد و من را اغلب با او مقایسه می کنند. ویکتور اریس نیز ... من روح عسل را در دانشگاه دیدم و این فیلم مورد علاقه من شد. به لطف اریس بود که می خواستم فیلم ساز شوم. حتی سی سال بعد ، من هر وقت این فیلم را می بینم هنوز چیزهای جدیدی یاد می گیرم. باید اعتراف کنم که وقتی من در Digimon کار می کردم نوعی ادای احترام به Erice برای من بود. Digimon داستان کودکی است که با موجودی خارق العاده ملاقات می کند و به او کمک می کند دنیا را بفهمد. این همان چیزی است که شکل فرانکنشتاین در «روح کندو» نشان می دهد.



آیا هیولا چهره ای است که با شما صحبت می کند؟
یکی از فیلم های مورد علاقه من زیبایی و جانور است: نسخه دیزنی و فیلمی از ژان کوکتو. جانور ، هیولا ، برای من ، روشی است برای استعاره ، نمود فیزیکی چیزی که حل نشده است. یک ضربه سرکوب شده ، مشکلی که هنوز مدیریت نشده است. خیلی بیشتر از یک موجود واقعاً پرخاشگر یا خشن. گرگهای کودکان گرگ موجودات نجیب و مهربانی هستند که هویت خود را زیر سوال می برند. هیولای پسر و جانور یا سگ انسان Miraï راهنمایی برای قهرمانان جوان هستند ، نمایانگر دشواری هایی که آنها متحمل می شوند و باید بر آنها غلبه کنند. موجوداتی که به رشد آنها کمک می کنند.


شما در مورد Digimon صحبت می کردید ، چه تجربه ای به شما ارائه داد؟
برای شخصی مثل من ، متولد 1967 در كامیچی ، شهری كوچك در كوهستان كه شلوغی و شلوغی خیلی دور به نظر می رسد ، این مدرسه بدون مدرسه برابر بود. این یک استودیوی عظیم است ، TOEI ، من فقط یک کارمند دیگر آنجا بودم - آنچه را که به من گفته شد انجام دادم ، حتی گاهی اوقات کمی بیشتر و کمی بهتر (با خنده). اما آنها همچنین اولین کسانی بودند که پیشنهاد کارگردانی یک فیلم سینمایی را به من دادند ، Digimon که به صورت ویدئویی منتشر شد. با این حال ، هنگامی که برای Digimon یا Dragon Ball کار می کردم ، فقط یک چیز در ذهنم بود: یک روز ایجاد استودیوی شخصی خودم و کارگردانی کارهای خود.

آیا کار برای یک سریال طولانی مدت بسیار متفاوت است؟
کاملا. اول ، زیرا وقتی در تلویزیون کار می کنید ، توسط یک زنجیره کار اداره می شوید ، باید وظیفه خود را به بهترین شکل و به موقع انجام دهید. برعکس ، این چیزی منفی نیست: این افتخار شما است که در معرض خطر است. همانطور که گفتم ، وقتی چیزی برای Digimon به من سفارش شد ، بهترین چیزهای خودم را دادم. فیلم هایی که اکنون می سازم بسیار متفاوت هستند ، آنها نیازهای دیگری نیز دارند ، افتخار دیگر آنقدرها در معرض خطر نیست ، این یک محرک درونی است ، نیاز به گفتن چیزی است که در درون شماست. علاوه بر این ، من اکنون رئیس پروژه هستم ، من کسی هستم که از دیگران چیزهایی می پرسد.



آیا این نیاز به روایت داستان های خود از گذشته دور بوده است؟
آره. با شروع کلاس ششم دبیرستان در ژاپن ، شما باید دوره خود را انتخاب کنید و تصمیم بگیرید که در بزرگسالی چه کاری می خواهید انجام دهید. من قلعه کالیسترو را دیده بودم و مصاحبه ای را با میازاکی در استودیوی او خوانده بودم ، جایی که او در مورد صفحه های داستان خود صحبت می کرد. من فهمیدم که برای ساختن یک فیلم کارتونی ، برنامه هایی مانند ساخت خانه یا ماشین وجود دارد. خیلی قوی بود. و در آنجا ، من می دانستم که می خواهم این کار را انجام دهم ، با دنبال کردن یک ساختار ، کار منظم ایجاد کنم.

چرا قوام و ساختار برای شما بسیار مهم است؟
کار یک کارگردان کارتون فوق العاده طلبکارانه و سخت است. اگر من نظم و ترتیب خاصی را به خودم تحمیل نکنم ، نمی توانم. دقیقاً هر سه سال یک فیلم می سازم. کمتر کافی نیست. بیشتر ، من هرگز به پایان نمی رسد. این یک بیماری نسبتاً رایج در بین انیماتورها است: شما به مارپیچی می روید که هرگز از آن خارج نمی شوید. پس از بیش از سه سال کار در یک پروژه ، آسان است که بخواهیم همیشه کارهای بیشتر و بهتری انجام دهم ، هرگز دوباره راضی نباشیم. اما این خیلی زیاد است ، سه سال ، همچنین به پروژه ای نیاز دارد که در مدت زمان طولانی همچنان شما را مجذوب خود می کند تا تیم خسته نشود. شما همچنین به کاریزمای زیادی احتیاج دارید ، باید بتوانید احساسات خود را به بسیاری از افراد منتقل کنید. زیرا در یک فیلم انیمیشن اگر افرادی پیدا شوند که عقاید شما را به اشتراک نگذارند ، شما شکست خورده اید. حتی اگر واقعاً اتفاقی بیفتد

افرادی که با شما کار می کنند را کاهش دهید ، در واقع ، این نقاشی های شماست.

شما به عنوان یک طراح ، یک آموزش آکادمیک واقعی در یک آموزشگاه هنر دارید. آیا چیزی نسبتاً استثنایی است؟
در دنیای انیمه ، مدارج ، CV شما کمکی نمی کند. یا شما یک طراح خوب هستید یا بهم خورده اید. مهم نیست که شما مرد ، زن ، ثروتمند ، فقیر هستید ... این کاری است که شما با یک مداد در دست انجام می دهید مهم است. هیچ مدرک تحصیلی امکان سرقت شغل او را از یک طراح خودآموز بهتر فراهم نکرده است.

به نظر می رسد هنگامی که برای پیوستن به استودیوهای Ghibli اقدام کرده اید ، به جای دو مورد درخواست شده ، 150 نقاشی ارسال کرده اید ...
بله ، و من گرفتار نشده ام. میازاکی شخصاً نامه ای برای من نوشت که بسیار نادر است و به من پیشنهاد می دهد که چند سال دیگر صبر کنم ، زیرا من خیلی جوان بودم. بعداً آنها از کار من برای Digimon خوششان آمد و توشیو سوزوکی پیشنهاد کارگردانی یک فیلم بلند را برای آنها داد ، قلعه متحرک Howl's. سال 2000 بود. من 33 ساله بودم و هرگز برای نمایش بزرگ فیلم نساخته بودم. واقعاً آماده نبودم. خیلی جوان ، تجربه کافی ندارند. آنچه در آنجا یافتم به هیچ وجه تصور من نبود. در طی مراحل خلقت ، پس از ارائه موارد بسیار زیاد ، میازاکی جایگزین من شد. احساس خشم عظیمی کردم ...

چگونه توانستید از شیب برگردید؟
با سریال جادویی دورهمی به تلویزیون بازگشتم. و سه سال بعد ، استودیوی Madhouse پیشنهاد کارگردانی اولین فیلم واقعی من ، La Traversée du temps را داد. این به شدت من را خوشحال کرد. این یک نوع انتقام بود.

آیا از آن زمان با گیبلی یا میازاکی رابطه برقرار کرده اید؟
شاید در فرانسه چنین برداشتی نداشته باشیم ، اما دنیای کارتون در ژاپن بسیار کوچک است. این تولیدات اغلب در یک تیم ، انیماتور ، مدیر هنری و غیره مشترک هستند. اما از نظر کارگردانان بسیار متفاوت است: نوعی سنت وجود دارد که می خواهد ما فاصله خود را حفظ کنیم. ما نمی توانیم دوستی خیلی نزدیک داشته باشیم زیرا همه ما "رقیب" هستیم. ما باید این را به روشی مثبت درک کنیم: تصور کنید دو رستوران عالی که سرآشپزهایشان دوست هستند و دیگر نیازی به انجام کار بهتر از رقیب خود ندارند. کیفیت آسیب خواهد دید. اینجا هم همینطور است. این واقعیت که من و میازاکی به هم کمکی نمی کنیم ، فکر می کنم ما را به سمت بهتر شدن سوق می دهد تا تلاش کنیم جلوتر برویم. این همان چیزی است که در مورد همزیستی چندین استودیو هیجان انگیز است. من و میازاکی اکنون رقیب هستیم.

نویسنده:

تاریخ: پنجشنبه 8 آبان 1399 ساعت: 14:05

تعداد بازديد : 81

به این پست رای دهید:

بخش نظرات این مطلب


ليست صفحات

تعداد صفحات : 2

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 21
کل نظرات : 0
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 0
آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 31
بازدید دیروز : 15
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
بازدید هفته : 126
بازدید ماه : 126
بازدید سال : 1296
بازدید کلی : 5021
اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 3.231.166.56
مرورگر : Unknown ?
سیستم عامل : Search Bot
امروز : یکشنبه 17 اسفند 1399

درباره ما

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟

آخرین نظرات کاربران

امکانات جانبی